بله من برای رهایی از نگرانی عصبانیت تنهایی و به تعادل رساندن تمامی احساساتم مواد مصرف میکردم ..
گاهی فکر میکردم خیلی درونم نا آرام است و سعی داشتم با چیز خارجی آن را آرام و به تعادل برسانم از این رو اگر شاد بودم مواد میزدم تا شادتر شوم اگر
غمگین بودم مواد میزدم تا فاز شاد بگیرم ..
در همه جور حال و احساس، دنبال آخرین درجه آن بودم و برای فرار از دلتنگی بغض افسرگی حسادت و کینه و نهایتا عدم سلامت عقل به مواد رو آوردم …!!
وب سایت دوازده قدم آشنایی با دوازده قدم بهبودی
بله من برای فرار از احساساتم همیشه از یک احساس بد به یک احساس بدتر پناه می آوردم وهیچ وقت خودت واقعیم را دوست نداشتم و به همین خاطر برای سرکوب احساساتم از مصرف مواد بگیر تا نواقص شخصیتی اخلاقی استفاده میکردم تا من هم دیده شوم به قول معروف هم رنگ جماعت شو مصرف مواد بخشی از زندگی من بود بیماری من مرا به ناکجا آباد برد
فرزاد عزیز،
چه توصیف دقیقی از بیماری اعتیاد ارائه دادی! این جمله شما: “همیشه از یک احساس بد به یک احساس بدتر پناه می آوردم”، چکیده دردهای خیلی از ما در ابتدای مسیر هستش.
این درک که مواد (و حتی نواقص اخلاقی) ابزاری برای «دیده شدن» یا (همرنگ جماعت شدن) و در نهایت فرار از خود واقعی بودهاند، دقیقاً همان نوری است که قدم اول میتاباند. اینکه متوجه شدی بیماری تو را به ناکجاآباد برد، نقطه عطف بهبودیه.
پذیرش این حقیقت، که دیگر قرار نیست با سرکوب یا مصرف، احساساتمان را تغییر دهیم، شروع راهه. ما اینجا هستیم تا یاد بگیریم خود واقعی مان را، با تمام احساساتش، بپذیریم و دوست داشته باشیم.
از شجاعتت در این کامنت سپاسگزاریم 🙏